تبليغاتX
Love Of My Life
ساده هستیم و می خواهیم ساده بمانیم

بي تو اما از تو سرشارم
بي تو در خواب و با تو بيدارم
رنگ چشمانت رنگ دل تنگي
خسته اي از اين آدم سنگي
كهربايي تو
من پري در باد
تو همه شعري
من همه فرياد
آخرين بانو
سايه را بشكن
شوق بودن را زنده كن در من
آخرين بانو رنگ رويا باش
بهترين فصل قصه ما باش
از نگاه من
بهترين نامي
خسته از راه بي سر انجامي
آخرين
عاشق
آخرين
همراه
از شب يلدا پل بزن تا ما
حجم آغوشت وسعت درياست
بي تو اين عاشق قايقي تنهاست
آخرين بانو سايه را بشكن

سایه را بشکن

 

نثار زیبای خودم النازی می کنم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 18:51  توسط میثم و الناز | 
 

کاش میشد !!!

عشق مال تو ...

نفرت مال من ...

تبسم مال تو ...

آه مال من ...

خورشید مال تو ....

ظلمت مال من ....

دریا مال تو ....

بیابان مال من ....

لبخند مال تو ....

اشک مال من...

رسیدن مال تو ...

بریدن مال من...

پیروزی مال تو ...

شکست مال من ...

زندگی مال تو....

مرگ مال من ...

همه خوبیها مال تو          ولی ....

تو مال من ....

                             

تقدیم به تمام زندگی خودم النازی

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 18:31  توسط میثم و الناز | 
                      WELCOME TO OFFICIAL SITE OF AHMAD SHAMLU

طرف ما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمی کند

کلمات انتظار می کشند

من با تو تنها نیستم ، هیچ کس با هیچ کس تنها نیست

شب از ستاره ها تنهاتر است ....

طرف ما شب نیست

چخماق ها کنار فتیله بی طاقتند

خشم کوچه در مشت توست

در لبان تو ، شعر روشن صیقل می خورد

من تو را دوست دارم ، و شب از ظلمت خود وحشت می کند.                                                                                                           Shamlu's Signature

دوستت دارم النازی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 20:13  توسط میثم و الناز | 
حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان ميكرد . حكايت اين است :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت . بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد . بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : (( اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند )) .

مرد ثروتمند خنديد و گفت : (( به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ ))

كارگران يكصدا گفتند : (( نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم )) .

مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .))

مسيح گفت : (( بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود . اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .))

شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه درائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظرها برپا داشته اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نميتوانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند .

 

  تقدیم به بخشنده جان خودم  النازی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 8:47  توسط میثم و الناز | 

 بازگشت 

اين ابرهای تيره که بگذشته ست

بر موجهای سبز کف آلوده؛

جان مرا به درد چه فرسايد 

روحم اگر نمی کند آسوده؟  

 

ديگر پيامی از تو مرا نارد   

اين ابرهای تيره توفانزا     

زين پس به زخم کهنه نمک پاشد   

مهتاب سرد و زمزمه دريا.    

 

وين مرغکان خسته سنگين بال     

باز آمده از آن سر دنياها       

وين قايق رسيده هم اکنون باز     

پاروکشان از آن سر درياها...    

 

هرکز دگر حبابی ازين امواج     

شب های پر ستاره رويا رنگ     

بر ماسه های سرد ؛ نبيند من      

چون جان ترا به سينه فشارم تنگ      

 

حتی نسيم نيز به بوی تو     

کز زخم کهنه زدايد گرد ؛    

ديگر نشايدم بفريبد باز     

يا باز آشنا کندم با درد.     

 

افسوس ای فسرده چراغ !از تو      

ما را اميد و گرمی و شوری بود       

وين کلبه گرفته مظلم را       

از پرتو وجود تو نوری بود.       

 

دردا! نماند از آن همه ؛ جز يادی      

منسوخ و لغو و باطل و نا مفهوم؛       

چون سايه از هياکل نا پيدا        

گردد به عمق آينه ئی معلوم...      

يکباره رفت آن همه سر مستی       

يکباره مرد آن همه شادابی        

می سوزم ـــ ای کجائی کز بوسه      

بر کام تشنه ام بزنی آبی ؟       

 

مانم به آبگينه حبابی سست      

در کلبه ئی گرفته ؛ سيه ؛ تاريک:     

لرزم؛ چو عابری گذرد از دور     

نالم؛از نسيمی ار وزد از نزديک      

 

در زاهدانه کلبه تار و تنگ      

کم نور پيه سوز سفالينم      

کز دور اگر کسی بگشايد در    

موج تا‌‌ثر آرد پايينم.      

 

ريزد اگر نه بر تو نگاهم هيچ      

باشد به عمق خاطره ام جايت     

فرياد من به گوشت اگر نايد     

از باد من نرفته سخن هايت:      

 

((ـــ من گور خويش می کنم اندر خويش    

چندان که يادت از دل بر خيزد    

يا اشک ها که ريخت به پايت،باز     

خواهد به پای يار ديگر ريزد!))...  

 

در انتظار باز پسين روزم      

وز قول رفته،‌ روی نمی پيچم     

از حال غير رنج نبردم سود       

زه آينده نيز ،‌ آه که من هيچم.       

 

بگذار ای اميد عبث ، يک بار      

بر آستان مرگ نياز آرم       

باشد که آن گذشته شيرين را      

 بار دگر به سوی تو باز آرم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 22:54  توسط میثم و الناز | 

 

كوهنوردی هميشه مايل بود به بلندترين قله صعود كند .

او پس از سال‌هاي سال تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند، با بياد آوردن شکوه و افتخار تنها به قله رسيدن، تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد. او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي مي‌رفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به روز برساند ، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد ...

 به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد . سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند... حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند ...

 همان‌طور كه بالا مي‌رفت ، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود ، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد ........

 سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد . داشت فكر مي‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش گره خورده است ... بله او وسط زمين و هوا معلق مانده بود ...حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود . در آن لحظات سنگين سكوت ، چاره‌اي نداشت جز اينكه فرياد بزند :

 خدايا كمكم كن ...

 ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد: "از من چه مي‌خواهي ؟"

- نجاتم بده .

- واقعا فكر مي‌كني مي‌توانم نجاتت دهم؟

- البته... تو تنها كسي هستي كه مي‌تواني مرا نجات دهي .

- پس آن طنابی را که به دور کمرت حلقه شده ببُر .

براي يك لحظه سكوت عميقي برقرار شد... مرد با خود فکر کرد:

 "چه؟... طناب را ببرم؟... اما دراينصورت حتما سقوط خواهم کرد و خواهم مرد! "

بنابراين تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرش شود ...

روز بعد ، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و او تنها دو متر با سطح زمين فاصله داشت ! !

                              و ما ...؟ ما تا چه حد به طناب خود مي‌چسبيم؟

                  آيا تا به حال پيش آمده كه با اعتماد به آن دوست يگانه، دوستان

                                 و نجات دهندگان خيالی را رها كنيم؟؟

نثار خدای خودم می کنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 19:44  توسط میثم و الناز | 

            NARCISSE         

       جوانک زيبائی که هر روز ؛ در آبگينه ای صورت خود را می ديد و به تماشای زيبائی خود می نشست

تا......

تا که روزی محو تماشای خود شد در آب افتاد و غرق شد .

در آبگينه ؛ گلی روئيد بنام .... ( نرگس )

بعد از مرگ نارسيس ؛ ( اورآدها . les ore'ades).فرشتگان جنگل ؛ به کنار آبگينه رسيدند

که روزگاری از آبی شفاف و شيرين سرشار بود و اکنون جامی است لبريز از اشک های تلخ

فرشتگان پرسيدند :(( چرا اشک می ريزی ...؟ ))

آبگينه گفت:(( برای نارسيس گريه می کنم ))

گفتند :‌(( تعجبی ندارد ما همه وقت ؛ در تمامی جنگل ها به دنبال آن آفريده ؛ زيبا روی بوديم ولی... فقط تو می توانستی ؛ هر روز ؛ در مقابل زيبائی او به سجده در آئی ...))

آبگينه پرسيد :(( نارسيس مگر زيبا هم بود؟‌‌ ))

با تعجب جواب دادند :(( چه کسی بهتر از تو خبر داشت ؟))

بر ساحل تو خم می شد

در آينه ات هر روز رخ خود می ديد

آبگينه لحظه ای خاموش شد ؛ پس آنگاه گفت:

(( برای نارسيس گريه می کنم چون ؛ هر بار که او بر ساحل من خم می شد .

در آيينه چشمانش ؛ زيبائی خود را ديدم.

            کیمياگر گفت :(( اين است يک افسانه زيبا )) 

                                                                                            اسکار وايلد

                                                                     (oscar wildo)

تقديم به چشمان زيبای عشقم النازی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 8:53  توسط میثم و الناز | 
سلام بچه ها واقعا معذرت می خوام چون فقط یه روز از ساختن وبلاگم نگذشته که یه هفته باید از اینترنت به دور باشم . امیدوارم وقتی برگشتم جبران نبودن خودم بکنم . خوش باشید و موفق و التماس دعا

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 8:43  توسط میثم و الناز | 
                کشتيبان

در آن سرای که زن نيست ؛ انس و شفقت نيست

در آن وجود که دل مرده ؛ مرده است روان

به هيچ مبحث و ديباچه ای قضا ننوشت

برای مرد ؛ کمال و برای زن ؛ نقصان

زن از نخست بود رکن خانه هستی

که ساخت خانه بی پای بست و بی بنيان ؟.....

اگر فلاطن و سقراط بوده اند بزرگ

بزرگ بوده ؛ پرستار خردی ايشان

حديث مهر کجا خواند ؛ طفل بی مادر

نظام و امن کجا يافت ملک بی سلطان

وظيفه زن و مرد ای حکيم دانی چيست ؟

يکی است کشتی و ديگريست کشتيبان....

                                                        ( سروده پروين اعتصامی )

تقدیم به مادرم و همه مادران

تقدیم به زندگی خودم النازی

تقدیم به جنسهای ظریف

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 15:0  توسط میثم و الناز | 
             نجات عشق

روزی روزگاری در يك جزيره زيبا تمام حواس زندگی می كردند.شادی،غم،غرور،عشق و...

روزی خبر رسيد كه به زودی جزيره به زير آب خواهد رفت.پس همه ساكنين قايقهای خود را مرمت كرده و جزيره را ترك گفتند.اما عشق چون عاشق جزيره بود خواست تا آخرين لحظات در جزيره بماند وقتی جزيره به زير آب می رفت عشق از ثروت كه با قايقی عظيم و زيبا جزيره را ترك می كرد خواست كه با او همسفر شود.
ثروت گفت :خير نمی توانم.من مقدار زيادی طلا و جواهر دارم و جايی برای تو نمی ماند.
پس عشق از غرور كه با كرجی زيبايی راهی مكان امنی بود كمك خواست .
غرور گفت:خير نمی توانم.تمام بدن تو خيس شده وكثيف شده ای و قايق مرا كثيف می كنی.
غم در نزديكی عشق بود پس عشق از غم خواست كه او را كمك كند.
غم گفت:خير نمی توانم.و با صدايی حزن آلود گفت كه آه عشق من خيلی ناراحتم و احتياج به تنهايی دارم.
پس عشق شادی را صدا زد اما شادی آنقدر غرق در شادی و هيجان بود كه حتی صدای او را هم نشنيد.
ناگهان صدايی مسن گفت:بيا عشق من تو را خواهم برد.
عشق آنقدر خوشحال شده بود كه حتی فراموش كرد نام ياری دهنده اش را بپرسدو سريع خود را به قايق او انداخت و جزيره را ترك كرد.وقتی كه به جای امنی رسيدند قايق به راه خود ادامه داد ورفت. عشق تازه فهميد كه چقدر به او بدهكار است ناراحت از آن كه او رفته بود از علم پرسيد كه :او كه بود كه مرا نجات داد؟
علم پاسخ داد :او زمان بود.
عشق گفت:چرا به من كمك كرد؟
علم لبخندی زد و گفت كه :"زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است"
 
 
تقدیم میکنم به النازی خودم
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 14:53  توسط میثم و الناز |